السيد الخميني

197

صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى )

مريض بودند ، نقل هست كه يك روز آمدند مسجد ، همين رئيس اسلام به قول اين آقا كه مىگويند ديكتاتور ! آمدند مسجد ، منبر رفتند و فرمودند : « اگر كسى حقى به من دارد بگويد تا من حقش را بدهم » . گفته شده است ، نوشته‌اند كه يك كسى پا شد ، گفت كه بله ، يك حقى من به شما دارم . « چيست ؟ » شما در يك جايى ، يك شلاقى زديد به دوش من . گفت : « بسيار خوب ، بيا قصاص كن » . گفت : من لخت بودم ؛ آن وقت شانه‌ام لخت بوده . دارد كه حضرت لخت شد ؛ شانه را [ نشان ] دادند كه شلاق بزن . بعد ، عرب آمد بوسيد و حرفهاى ديگر . « 1 » اين يك ديكتاتور است ! كه رئيس ملت مىگويد كه هر كه حقى دارد ، [ بگيرد ] ؛ اگر يك كسى ده شاهى از او گرفته بود ، مىگفت : خوب آقا من اين حق را دارم ، شما به من فلان تعدى را كرديد ، شما مال من را گرفتيد ، چطور ؛ خوب آن وقت گفته است بگيريد ، كسى نگفت ! يك كسى هم گفت كه شلّاق زديد ، معلوم شد كه نبوده اين طور ؛ خواسته ببوسد ، [ شانهء ] لختِ حضرت را ببوسد ؛ با اين وضع - با اين خلاف - اين كار را كرده . خوب حالا اگر شما در تمام حكومتهايى كه در دنيا هست ، حكومتهاى دموكراسى ، حكومتى كه اسمش را مىگذاريد ، پيدا بكنيد يك همچو حاكمى كه بيايد مقابل ملت ، مقابل اين رعيت بايستد بگويد كه هر كه بر من حقى دارد ، بيايد بگيرد . شما اگر در تمام دنيا پيدا كرديد يك همچو حكومتى ، آن وقت بگوييد حكومت اسلام حكومت ديكتاتورى است . شمه‌اى از حكومت عدل على ( ع ) يك قصه هم مال حضرت امير - سلام اللَّه عليه - است . قاضىاى كه خود حضرت امير

--> ( 1 ) - منتهى الآمال ، ج 1 ، باب اول ، فصل هفتم - در بيان كيفيت وفات حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى - صلى اللَّه عليه و آله ص 101 - 103 .